خانه » عکس نوشته جدید » عکس نوشته درباره مرگ

عکس نوشته درباره مرگ

2 (40%) 2 votes

عکس نوشته درباره مرگ سری جدید عکس نوشته در مورد مرگ امیدوارم از عکس نوشته فوت شده این سری خوشتان بیاد.

عکس نوشته درباره مرگ

عکس نوشته درباره مرگ

چون جان تو می‌ستانی چون شکر است مردن

با تو ز جان شیرین شیرین‌تر است مردن

 

بردار این طبق را زیرا خلیل حق را

باغ است و آب حیوان گر آذر است مردن

 

این سر نشان مردن و آن سر نشان زادن

زان سر کسی نمیرد نی زین سر است مردن

 

بگذار جسم و جان شو رقصان بدان جهان شو

مگریز اگر چه حالی شور و شر است مردن

 

والله به ذات پاکش نه چرخ گشت خاکش

با قند وصل همچون حلواگر است مردن

 

از جان چرا گریزیم جان است جان سپردن

وز کان چرا گریزیم کان زر است مردن

 

چون زین قفس برستی در گلشن است مسکن

چون این صدف شکستی چون گوهر است مردن

 

چون حق تو را بخواند سوی خودت کشاند

چون جنت است رفتن چون کوثر است مردن

 

مرگ آینه‌ست و حسنت در آینه درآمد

آیینه بربگوید خوش منظر است مردن

 

گر مؤمنی و شیرین هم مؤمن است مرگت

ور کافری و تلخی هم کافر است مردن

 

گر یوسفی و خوبی آیینه‌ات چنان است

ور نی در آن نمایش هم مضطر است مردن

 

خامش که خوش زبانی چون خضر جاودانی

کز آب زندگانی کور و کر است مردن

 

مولوی

عکس نوشته درباره مرگ

عکس نوشته درباره مرگ

روزی که زیر خاک تن ما نهان شود

وانها که کرده‌ایم یکایک عیان شود

یارب به فضل خویش ببخشای بنده را

آن دم که عازم سفر آن جهان شود

بیچاره آدمی که اگر خود هزار سال

مهلت بیابد از اجل و کامران شود

هم عاقبت چو نوبت رفتن بدو رسد

با صدهزار حسرت از اینجا روان شود

آوازه در سرای در افتد که خواجه مرد

وز بم و زیر، خانه پر آه و فغان شود

تابوت و پنبه و کفن آرند و مرده شوی

اوراد ذاکران ز کران تا کران شود

آرند نعش تا به لب گور و هر که هست

بعد از نماز باز سر خانمان شود

میراث گیر کم خرد آید به جست و جوی

پس گفت و گوی بر سر باغ و دکان شود

نامی ز ما بماند و اجزای ما تمام

در زیر خاک با غم و حسرت نهان شود

خرم دلی که در حرم‌آباد امن و عیش

حق را به خوان لطف و کرم میهمان شود

این کار دولتست نداند کسی یقین

سعدی یقین به جنت و خلدت چه سان شود

سعدی

عکس نوشته این دختر مرد

عکس نوشته این دختر مرد

من نمی‌خواهم که بعد از مرگ من افغان کنند

دوستان گریان شوند و دیگران نالان کنند

من نمی‌خواهم که فرزندان و نزدیکان من

ای پدر جان! ای عمو جان! ای برادر جان کنند

من نمی‌خواهم پی تشییع من خویشان من

خویش را از کار وا دارند و سرگردان کنند

من نمی‌خواهم پی آمرزش من قاریان

با صدای زیر و بم ترتیل الرحمن کنند

من نمی‌خواهم خدا را گوسفندی بیگناه

بهر اطعام عزادارن من قربان کنند

من نمی‌خواهم که از اعمال نا هنجار من

ز ایزد منان در این ره بخشش و غفران کنند

آنچه در تحسین من گویند بهتان است و بس

من نمی‌خواهم مرا آلوده بهتان کنند

جان من پاک است و چون جان پاک باشد باک نیست

خود اگر ناپاک تن را طعمه نیران کنند

در بیابانی کجا از هر طرف فرسنگ‌هاست

پیکرم را بی کفن بی شستشو پنهان کنند

حبیب یغمایی

عکس نوشته درباره مرگ

وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می‌کند

زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی می‌کند

ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب

وقت مردن، ساحل و دریا چه فرقی می‌کند

سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست

جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می‌کند؟

یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد

تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی می‌کند

هیچ کس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست

خانه من با خیابان‌ها چه فرقی می‌کند

مثل سنگی زیر آب از خویش می‌پرسم مدام

ماه پایین است یا بالا چه فرقی می‌کند؟

فرصت امروز هم با وعده فردا گذشت

بی وفا! امروز با فردا چه فرقی می‌کند

فاصل نظری

عکس نوشته درباره مرگ

عکس نوشته درباره مرگ

مثل گیسویی که باد آن را پریشان می‌کند

هر دلی را روزگاری عشق ویران می‌کند

ناگهان می‌آید و در سینه می‌لرزد دلم

هرچه جز یاد تو را با خاک یکسان می‌کند

با من از این هم دلت بی‌اعتناتر خواست، باش

موج را برخورد صخره کِی پشیمان می‌کند؟

مثل مادر، عاشق از روز ازل حسرت‌کِش است

هرکسی او را به زخمی تازه مهمان می‌کند

اشک می‌فهمد غم ِ افتاده‌ای مثل مرا

چشم تو از این خیانت‌ها فراوان می‌کند

عاشقان در زندگی دنبال مرهم نیستند

دردِ بی‌درمان‌شان را مرگ درمان می‌کند

مژگان عباسلو

عکس نوشته فوت شد

عکس نوشته فوت شد

عکس نوشته درباره مرگ

اگر زرین کلاهی عاقبت هیچ

اگر خود پادشاهی عاقبت هیچ

اگر ملک سلیمانت ببخشند

در آخر خاک راهی عاقبت هیچ

بابا طاهر

عکس نوشته درباره مرگ

دریاب که از روح جدا خواهی رفت

در پرده اسرار فنا خواهی رفت

می نوش ندانی از کجا آمده‌ای

خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت

خیام

عکس نوشته درباره مرگ

دل سِرّ‌‌ِ حیات اگر کَماهی دانست،

در مرگ هم اسرار الهی دانست؛

امروز که با خودی، ندانستی هیچ،

فردا که ز خود رَوی چه خواهی دانست؟

خیام

عکس نوشته درباره مرگ

به خدایی که بی‌شناس مقیم

دردل و دیده آتشم باشد

مرگ هر چند خوش نباشد لیک

بی رخ دوستان خوشم باشد

انوری

عکس نوشته درباره مرگ

رسول مرگ به ناگه به من رسید فراز

که کوس کوچ فروکوفتند کار بساز

کمان پشت دوتا چون به زه درآوردی

ز خویش ناوک دلدوز حرص دور انداز

 

کمال‌الدین اسماعیل

عکس نوشته درباره مرگ

 

مرگ اگر مرد است آید پیش من

تا کشم خوش در کنارش تنگ تنگ

 

*

 

مرگ ما هست عروسی ابد

سر آن چیست هو الله احد

 

مولوی

عکس نوشته درباره مرگ

 

چو خواهی ستایش پس مرگ تو

خرد باید ای نامور برگ تو

 

فردوسی

عکس نوشته درباره مرگ

مرا کز عشق می‌سوزم ز دوزخ چند ترسانی

کسی از مرگ می‌ترسد که در دل خوف جان دارد

 

*

 

خصم را گو پیش تیغش جوشن و خفتان مپوش

مرگ را کی چاره هرگز جوشن و خفتان کند

 

قاآنی شیرازی

عکس نوشته درباره مرگ

خواب را گفته‌ای برادر مرگ

چو بخسبی همی‌زنی درِ مرگ

 

اوحدی مراغه‌ای

عکس نوشته درباره مرگ

چون زیستن تو مرگ تو خواهد بود

نامرده بمیر تا بمانی زنده

 

*

 

خوشا آن‌کس که پیش از مرگ میرد

دل و جان هرچه باشد ترک گیرد

 

عطار نیشابوری

عکس نوشته درباره مرگ

عکس نوشته درباره مرگ

گویند که مرگ طرفه خوابی ست

این خواب گران گرفت ما را

 

*

 

دیشبش گفتم فلانی! زیرلب گفتا که «مرگ!»

طرفه مرگی بود این کز آب حیوان زاده شد

 

امیرخسرو دهلوی

عکس نوشته درباره مرگ

سخن‌گو سخن سخت پاکیزه راند

که مرگ به انبوه را جشن خواند

 

نظامی

عکس نوشته درباره مرگ

کسی کو نکونام میرد همی

ز مرگش تاسف خورد عالمی

 

اسدی طوسی

عکس نوشته درباره مرگ

گر غم مرگ را به سنگ سیاه

بنویسند از او برآید آه

 

مکتبی شیرازی

عکس نوشته درباره مرگ


لباس مرگ بر اندام عالمی زیباست

چه شد که کوته و زشت این قبا به قامت ماست

 

عارف قزوینی

عکس نوشته درباره مرگ


نشنیدی حدیث خواجه بلخ

مرگ بهتر که زندگانی تلخ

 

سعدی

عکس نوشته درباره مرگ


مرگ در قاموس ما از بی وفایی بهتر است

در قفس با دوست مردن از رهایی بهتر است

 

فاضل نظری

عکس نوشته درباره مرگ

هر هفته و مهی که به پیش آمد

بر پیشباز مرگ فرستادت

 

پروین اعتصامی

عکس نوشته درباره مرگ

چرا از مرگ می‌ترسید

چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می‌دانید

مپندارید بوم نا امیدی باز

به بام خاطر من می‌کند پرواز

مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است

مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است

 

بهشت جاودان آن جاست

جهان آنجا و جان آنجاست

نه فریادی نه آهنگی نه آوایی

نه دیروزی نه امروزی نه فردایی

 

جهان آرام و جان آرام

زمان در خواب بی فرجام

خوش آن خوابی که بیداری نمی‌بیند

سر از بالین اندوه گران خویش بردارید

 

در این دوران که آزادگی نام و نشانی نیست

در این دوران که هر جا هر که را زر در ترازو، زور در بازوست

جهان را دست این نامردم صدرنگ بسپارید

که کام از یکدیگر گیرند و خون یکدیگر ریزند

همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می‌دانید

چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید

چرا از مرگ می‌ترسید!

 

فریدون مشیری

عکس نوشته درباره مرگ

عکس نوشته درباره مرگ


هرگز از مرگ نهراسیده‌ام

اگرچه دستانش از ابتذال شکننده‌تر بود

 

هراسِ من باری همه از مردن در سرزمینی‌ست

که مزدِ گورکن

از بهای آزادیِ آدمی

افزون باشد

 

*

 

جُستن

یافتن

و آنگاه

به اختیار برگزیدن

و از خویشتنِ خویش

بارویی پی‌افکندن

 

اگر مرگ را از این همه ارزشی بیش‌تر باشد

حاشا، حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم

 

احمد شاملو

عکس نوشته درباره مرگ

و نترسیم از مرگ

مرگ پایان کبوتر نیست

مرگ وارونه یک زنجره نیست

مرگ در ذهن اقاقی جاری است

مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد

مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می‌گوید

مرگ با خوشه انگور می‌آید به دهان

مرگ در حنجره سرخ گلو می‌خواند

مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است

مرگ گاهی ریحان می‌چیند

مرگ گاهی ودكا می‌نوشد

گاه در سایه نشسته است به ما می‌نگرد

و همه می‌دانیم

ریه‌های لذت، پر اکسیژن مرگ است

 

در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر که از پشت چپرهای

صدا می‌شنویم

 

سهراب سپهری

عکس نوشته درباره مرگ

چه وحشتناک

نمی‌آید مرا باور

و من با این شبیخون‌های شوم و بی‌شرمانه‌ای که دارد مرگ

بدم می‌آید از این زندگی دیگر

چه بی‌رحمند صیادان مرگ، ای داد!

 

مهدی اخوان ثالث

عکس نوشته درباره مرگ


تو ﻣﯽﺩﺍﻧﯽ

ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﻧﻤﯽﺗﺮﺳﻢ،

ﻓﻘﻂ

ﺣﻴﻒ ﺍﺳﺖ

ﻫﺰﺍﺭ ﺳﺎﻝ ﺑﺨﻮﺍﺑﻢ

ﻭ ﺧﻮﺍﺏ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﺒﻴﻨﻢ

 

ﻋﺒﺎﺱ ﻣﻌﺮﻭفی

عکس نوشته درباره مرگ

مرا بسوزانید

و خاکسترم را

بر آب‌های رهای دریا بر افشانید،

نه در برکه،

نه در رود:

که خسته شدم از کرانه‌های سنگواره

و از مرزهای مسدود

 

ژاله اصفهانی

امتیاز 2.00 ( 2 رای )


تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است